خرید بک لینک
تنهایی فقط برا گاهی وقتا خوبه ولی تنهایی دائمی همیشه عذاب آوره.سکوت اما بحثش جداست.سکوت لذت بخشه!

یاد ی موضوع خنده دار میوفتم!بابا احتمالا توی روزهای آینده مجددا باید غذای سوخته بخوره!چه عید جذابی بود!هرچند اون سرماخوردگی یه هفته ای کلی عقبم انداخت ولی اون تنها شدنه،سوختن غذا وکلا بقیش جذاب بود.

خستم.یکی از شعرای اخوان ثالث،شهریار و حافظ رو با صدای خودم ضبط کرد!بدون هیچ دلیل خاصی از اینکار خوشم میاد!

خیلی تشنه هستم.بهش توجهی نمیکنم و برمیگردم توی اتاق.توی راه با خودم فکر میکنم از صبح تا حالا فقط ی استکان آب خوردم.دلم واسه بدنم میسوزه!برمیگردم و ی لیوان آب میخورم.

خودمم دلم میخواد ک بشینم کتاب خشم و هیاهو رو تموم کنم ولی اعصابم نمیذاره.ی کتاب دیگرو شروع کردم.فقط سه صفحشو خوندم و بعد از بی حوصلگی ی کمپوت هلو واسه خودم باز کردم چون فکر کردم میتونه جذاب باشه ولی چندان خوشمزه نبود.ولی مامان ک زنگ زد گفتم دارم مطالعه میکنم ک دلش خوش باشه اوقات خود را ب بطالت نمیگذرانم!

نون ساندویچی هایی ک پنج شیش روز همینجور دست نخورده باقی میمونن و دو روز مونده تا کپک بزنن ب نظرم خیلی خوشمزن!حتی خوشمزه تر از کمپوت هلو!ولی حتی اونا هم باعث نمیشن ک دلم بخواد چیزی بخورم.

من خیلی دلم میخواد شبیه اسطوره های زندگیم باشم ولی درحال حاضر دوتا مشکل وجود داره:1-خود اسطوره حالش خوب نیست

2-اسطوره، ی آقا هست!(دکتر حسابی!)

داشتم ب این فکر میکردم اگر پسر بودم درحال حاضر چ دردایی رو از خودم میتونستم دوا کنم:

1-کارا بین من و بابا تقسیم میشد و بابا انقد خسته نمیشد و میتونستم با موتورم کلی کارارو پیش ببرم.

2-واسه این ده دوازده روز تعطیلی ی کار نیمه وقت پیدا میکردم.

3-به ی نفر تو گوشی میزدم ک زر اضافی نزنه!(الآن ب خاطر تفاوت جنسیتی،اختلاف قد و رودروایسی نمیتونم اینکارو بکنم)

4-برام مهم نبود ک استاد بیشعورم بهم داده دوازده و ککشم نگزیده!

حتی مطمئنم اگه پسر بودم بهتر میتونستم آشپزی کنم!

میدونی این چار پنش تا مورد خودش حجم وسیعی از مشکلاتم رو حل میکرد!(مخصوصا سه مورد اول)

البته در اون صورت فرصت کتاب خوندن رو از دست میدادم و ی پسر احمق کله پوک بار میومدم!

نمیدانم!

آدم از خستگی ذهنی مفرط ب چرت و پرت بافی میوفته!

فردا قراره درس بخونم.

فقط با مرور اون جمله ها از صوتی ک ملیکا برام فرستاده بود زندم:

«صبور باش؛چنان برنامه ریزی کرده ام ک در طول یک دوره زندگیت تجربه های گوناگون بسیاری داشته باشی......تجربه های بسیاری اندوختی،حال چطور وقتی کاری ک من باید انجام دهم کمی بیشتر از انتظار تو وقت میبرد اینگونه بی تابی میکنی، ب زمان بندی من ایمان داشته باش چرا ک زمان بندی من بی عیب و نقص است،فقط ب خاطر اینکه کل جهان را در شش روز آفریدم همه فکر میکنند من باید عجله کنم!»

برچسب: نویسنده: ساناز بختیاری تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 2:08

صفحه بندی