به نام نور!
میکائیل به خدا گفت:خسته ام،خسته ام از این آدم ها،که هیچ وقت سیر نمی شوند.خدایا،چقدر نان لازم است تا آدمی سیر شود؟چقدر!
خداوند به میکائیل گفت:آنچه آدمی را سیر میکند،نان نیست،نور است.تو مأمو
برچسب:
نویسنده: ساناز بختیاری
به نام خدایی ک معلم ها را آفرید!
روز عشقم مبارک!
حرف های ناب ایشان:
*اگر انسان ایمان داشته باشه،هر مشکلی هم پیش بیاد سعی میکنه در راه رضایت خدا قدم برداره و تحمل سختی ها براش بیشتره.ولی توی جامعه ای
برچسب:
نویسنده: ساناز بختیاری

امشب شب آخره...

برچسب:
نویسنده: ساناز بختیاری
یا لطیف...!
مامان اینا رفتن مسافرت!
هویج پلو نسوخت!
من وبابا تنهاییم!
بررسی از مرجع کنکور طبق کپی رایت !
خیلی ریز نوشت:مقاومت،صبوری،کله در درس!
برچسب:
نویسنده: ساناز بختیاری
به نام ایزد هور!
در شب دیوانه ی غمگین
مانده دشت بیکران در زیر باران،آه،ساعتهاست؛
همچنان میبارد این ابر سیاه ساکت دلگیر؛
نه صدای پای اسب رهزنی تنها؛
نه صفیر باد ولگردی،
نه چراغ چشم گرگی پیر.
برچسب:
نویسنده: ساناز بختیاری

به نام خدا!
آغاز دوران جمع بندی...

برچسب:
نویسنده: ساناز بختیاری
سختم هست...
برچسب:
نویسنده: ساناز بختیاری
به نام نورانی ترین نور!با سلامی چو بو!عاغا اومدم پست دم عیدی بذارم!میخواستم قبلشم بیام دیگه قسمت نبود(حوصلم نشد!)حرف خاصی ندارم فقط اینکه پریروز به یکی از رویاهام جامه ی عمل پوشانده شد و من ذوق مرگ شدم.دیگهههههیه آهنگ هست ک شاعر میگه:«لااقل بهتر از دو نفر آخریتو نفر آخری دلبر جان!»ینی حالا کاری ب معنی مسخرش ندارما ولی خجالت نمیکشه این بشر؟!انگار ک مثلا هزارن
برچسب:
نویسنده: ساناز بختیاری
تنهایی فقط برا گاهی وقتا خوبه ولی تنهایی دائمی همیشه عذاب آوره.سکوت اما بحثش جداست.سکوت لذت بخشه!یاد ی موضوع خنده دار میوفتم!بابا احتمالا توی روزهای آینده مجددا باید غذای سوخته بخوره!چه عید جذابی بود!هرچند اون سرماخوردگی یه هفته ای کلی عقبم انداخت ولی اون تنها شدنه،سوختن غذا وکلا بقیش جذاب بود.خستم.یکی از شعرای اخوان ثالث،شهریار و حافظ رو با صدای خودم ضبط کرد!بدون هیچ دلیل خاصی از اینکار خوشم میاد!خیلی تشنه هستم.بهش توجهی نمیکنم و برمیگردم توی اتاق.توی راه با خودم فکر میکنم از صبح تا حالا فقط ی استکان آب خوردم.دلم واسه بدنم میسوزه!برمیگردم و ی لیوان آب میخورم.خودمم دلم میخواد ک بشینم کتاب خشم و هیاهو رو تموم کنم ولی اعصابم نمیذاره.ی کتاب دیگرو شروع کردم.فقط سه صفحشو خوندم و بعد از بی حوصلگی ی کمپوت هلو واسه خودم باز کردم چون فکر کردم میتونه جذاب باشه ولی چندان خوشمزه نبود.ولی مامان ک زنگ زد گفتم دارم مطالعه میکنم ک دلش خوش باشه اوقات خود را ب بطالت نمیگذرانم!نون ساندویچی هایی ک پنج شیش روز همینجور دست نخورده باقی میمونن و دو روز مونده تا کپک بزنن ب نظرم خیلی خوشمزن!حتی خوشمزه تر از کمپوت هلو!ولی حتی اونا هم باعث نمیشن ک دلم بخواد چیزی بخورم.من خیلی دلم میخواد شبیه اسطوره های زندگیم باشم ولی درحال حاضر دوتا مشکل وجود داره:1-خود اسطوره حالش خوب نیست2-اسطوره، ی آقا هست!(دکتر حسابی!)دا
برچسب:
نویسنده: ساناز بختیاری
اگر کمکمون میکنی تا علمی ب دست بیاریم مغرورمون نکن،مدام یادمون بیار ک تو هستی،یادمون بیار ک اگه تو نخوای ماهیچی یادنمیگیریم،یادمون بیار ک هیچ کس قدرتمند تر از تو نیست!و شعور و آگاهی استفاده ازاون علم رو بهمون بده.ولی ایرولیت رو بذار توی اولویت!دمت گرم!
*خدایا به خاطر تمام آدمای ک توی این یه سال واسه ایرولیت سنگ تموم گذاشتن....ایرولیت رو شرمنده ی چشمای قشنگشون نکن!
هرکیم میخواد بخنده!ماکه بخیل خنده ی دیگران نیستیم!
یا حق
سلامی چو بوی خوش آشنایی!الآن رفتم توی آینه ب خودم نگاه کردم شبیه آدمی بودم ک از توی باتلاق دراومده!
دقیقا تا ساعت هفت و نوزده دقیقه داشتم درس میخوندم!ینی اگه افلوط بفهمه گردنمو با گیوتین میزنه!گفت نهایتش تا ساعت سه چهار بخون!تازه کلی تخفیف دادم دو سه تاشم نخوندم شد هفت!البته راست میگفت چون شیش ب بعد هر چی خوندم با استرس بود!
*خلاصش اینه ک این یه ماه اندازه ی تمام این دوازده سالی ک درس خوندم سخت گ
به نام ایزد مهر!
تو تنها تکه ای خاک هستی
آدم ها تو را بر میدارندو از تو یک مجسمه میسازند
آدم ها تندیسگران ماهری اند!
آن وقت بعضی هاشان تو را تحسین میکنند و بعضی هاشان سنگسار!
و تو تنها محکوم ب نگاهی
به شنیدن
مجسمه ها ک حرف نمیزنند!

برچسب: مجسمه,
نویسنده: ساناز بختیاری