خرید بک لینک
سلامی چو بوی خوش آشنایی!

الآن رفتم توی آینه ب خودم نگاه کردم شبیه آدمی بودم ک از توی باتلاق دراومده!

دقیقا تا ساعت هفت و نوزده دقیقه داشتم درس میخوندم!ینی اگه افلوط بفهمه گردنمو با گیوتین میزنه!گفت نهایتش تا ساعت سه چهار بخون!تازه کلی تخفیف دادم دو سه تاشم نخوندم شد هفت!البته راست میگفت چون شیش ب بعد هر چی خوندم با استرس بود!

*خلاصش اینه ک این یه ماه اندازه ی تمام این دوازده سالی ک درس خوندم سخت گذشت و این هفته ی آخر به اندازه ی هفت سال!تک تک لحظاتش یادم میمونه و تک تک سختی هاش!

*توی این ی هفته هیچی نمیتونست اندازه ی ی دوست خل و چل و دیوونه و روانی ک دوازده ساله باهاش دوستی خوش حالت کنه!ممنونم ب خاطر مداد!

*حرف ک زیاده ولی وقتی ندارم.باید برم حمام بعدشم ب دستور افلوط جان حتما باید برم بیرون و اصلا ب کنکور فک نکنم!

*باید شعر بازباران باترانه و چندتا از شعرای فریدون و اخوان رو با خودم مرور کنم!برای فردابه عنوان تاکتیک دفاعی درمقابل استرس و منحرف کردن ذهن از درک شرایط پیرامون!و یه موضوع جذاب فانتزی شبیه ی داستان رو درنظر بگیرم ک فردا فقط ب اون فک کنم!

*امروز صبح با یه عالمه کابوس از خواب بیدار شدم و از استرس زیاد حالم خوب نبود!میترسم واسه فردا!درسابانو یادمه گفتی شب کنکور نتونستی خوب بخوابی!افلوط سفارش کرد ظهر رو نخوابم تا خسته شم و شب زود خوابم ببره ولی من یهو ساعت 5ازخواب بیدار شدم و دیدم یک ساعت و نیم خواب بودم!

*الآن وقت نمیکنم نظرارو تایید کنم!ولی ممنونم از اینکه ب یاد ایرولیت بودید!

*آخرین نامرو روز یکشنبه برا عشقم پست کردم و آخرش نوشتم:

خانم سین عزیزم!نمیدانم در نامه ی بعد چه حس و حالی خواهم داشت ولی اکنون درست در همین لحظه حالم خوب است!

برچسب: چرتیات,کنکور, نویسنده: ساناز بختیاری تاريخ: يکشنبه 5 شهريور 1396 ساعت: 14:28

صفحه بندی